تبليغاتX
غربت و تنهایی
 

 

        خیلی وقته

 

            یادم دادن وقتی شکستم صدای شکستنم  در نیاد

 

                یا خیلی اروم   بشکنم .

 

                     تا صدای شکستنم  .

 

                            اونی رو که منو شکست نشکونه

 

                                   خیلی شکستم اما نشکوندم

 

                              یاد گرفتم بشکنم بیصدا . اما نشکونم

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
 

   خدای من

 

           هرگز نگویمت دست من بگیر

 

                        عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
 

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن


شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه


كني واز غم زندگي برايش اشك بريزي

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 3:5 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست, او

 

 جانشین

 

 تمام نداشته های من است..

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 5:55 بعد از ظهر |
 

 

 

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم .

 مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام .

تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم .

در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق .

لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم .

 دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .

گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم .

 ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم

 

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 7:13 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 

کلاس ادبيات معلم گفت :

فعل رفت رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت

ساکت مي شوم مي خندم ولي خنده ام تلخ مي شود

استاد داد مي زند : خوب بعد ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست دفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد .

رفت...رفت...رفت و من ........

 

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 8:57 قبل از ظهر |

 

 

 

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست
عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم
زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن!!!

آن هم از دست
عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...


 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 7:48 بعد از ظهر |
 

 

 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری ازدل پردردگل یاس نداشت. . .باید اینجورنوشت هرگلی هم

باشی چه شقایق چه گل پیچک ویاس. . .زندگی اجبارست.

 

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
 

 

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را ............

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 

کاش کودک بودم

تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،

 ای کاش کودک بودم

تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

، ای کاش کودک بودم

 

 تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم   

 

+ نوشته شده توسط مرد غریبه در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM